|
ماهنامه عصرما |
|
در گستره ادبیات،فرهنگ،اجتماع و سیاست |
شاعرجوانه های غزل در پرنیان خیال
مصاحبه با نادیه فضل
محمد حبیب غریبیار
نادیه فضل یکی از شاعران خیلی صمیمی است که در دیار غربت (آلمان) بسر میبرد.او تا اکنون توانسته جایگاه خوبی در ادبیات زنان افغانستان داشته باشد. اشعار نادیه فضل همیشه از درد و نا بسامانی هایکه در کشورش جریان داشته و دارد اشک میریزد و خواننده را ناگزیر مسیازد تا شعر هایش را بخواند، گریه کند و در غم و شادی هایش خود را شریک بسازد، قسمیکه خودش میگوید:
در دو گزینه بنام های "پرنیان خیال " که سال 1997 منتشر شد، و "جوانه های سبز غزل" که سال 2006 انتشار یافت، دلتنگی ها ، لحظات رویا ها و غصه هایم را جمع بندی کردم تا با عزیزان نازنین همدیارم تقسیم شان کنم، و دو "سی دی " هم با گزیده ی از سروده هایی همین دوگزینه با صدای خودم هدیه دوستانم کرده ام .
من نادیه فضل را از سال 2007 به این طرف که تازه با شعر زنده گی میکردم شناختم و شعر هایی از نادیه فضل خواندم شعر هایی که خیلی خوب با خواننده رابطه برقرار میکند و یکی از خواننده گان همیشه گی شعر هایش بودم و هستم؛ سپس خواستم با او مصاحبهء داشته باشم که این مصاحبه را با یک غزل از این بانوی غزل آغاز میکنیم.
پراز ترانه ، پر از شعر عاشقانه رسیدی
شبیه آیینه در حجم سرد خانه دمیدی
خلوص آبیی دریایی سپیده به دستات
تو حس سبز شگفتن ، شکوه پاک امیدی
برای چشمه ، برای غریب خسته ی تنها
تو نقش روز به پهنای تار دیده کشیدی
عبور شام و شکستن ، تمام زخم تنش را
تو عطر تازه ی گندم زسمت ماه و نویدی
هوای رویش و بی انتهای شور شگفتن
لطیف ناب تغزل ، زلال صبح سپیدی
به بیقراری احساس شعر و وسوسه ی ناز
تو اوج نور و نیایش ، سخاوتی و سعیدی
در مورد خود تان معلومات بدهید.
اگر از خودم بگویم، روزی یا هم شاید شبی از فصل بهاران سال 1345 خورشیدی بود، به گفته عزیزان من ، که برای دیدن سبزه ها و ستاره های این دنیا ، برای لمس رویایی ترین لحظه ها، در شهر کابل، روشنی این دنیا را با چشمان کوچک خود که نه گناه را میشناخت و نه هم آدم را سلام کردم.
پدر و مادر من هردو زادگان دیار دلاوران کهدامن هستند، و من از هرگوشه ی افغانستان که نفس میکشد هستم ،و تا نفس میکشد ، جان در تن من هم خواهد بود.
و برخلاف اما؛ از آن دمی که فهمیدم برای زیستن معنی و رنگ دیگری را جستجو کنم، جنگ دیار مرا که در یک سکوت قبل از توفان در خواب بود، تکان داد.
من آنروز ها هنوز با رنگ ها آشتی بودم، هنوز از سبزه ها عشق میچیدم و از آسمان طراوت بر گیسوانم ستاره میبارید.
اما دریغا !...
مکتب رفتم و مکتب رفتم تا این اشتیاق هم مسیر عوض کرد و راهی دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه کابل آنزمان شدم. وقتی کابل آنزمان میگویم، یعنی شهری که با همه زخم ها و درد هایش شهر عشق و دوستی بود.
چند زمانی هم آنجا (دانشکده) را بلد شدم. بعد ازدواج کردم . دانشجویی بودم که مادر سهیل جان فرزند نازنینم شدم که امروز 23 سال میشود چلچراغ دل و دیده ام هست.
اما نشد که در کابل بمانم و مدرک پایان درسم را بگیرم.
روانه ی دیار غربت شدم، کوچه های تاریک پشاور اولین جایی بود که من غریب در آن به جستجوی زندگی رفتم.
دیر نماندم ، راه من ، همسر و فرزندم به سمت آلمان ادامه یافت.در اینجا که هنوز هم هستم ، سه سال بعد عزیز دلم سیاوش جان فرزند دوم گل زندگی به گیسوانم چید، و برایم سرودِ خوشبختی را معنی کرد ، که از آن لحظه ی زیبا تا حال 19 سال میگذرد.
هردو فرزندم تمام وجود و افتخار من هستند.
پس از مدتی زندگی آنچه ما میخواستیم با ما نکرد و راه من و همسرم از هم جدا شد.
رفتم دنبال درس ، نمیدانم به گونه ی عاشق قلم و کاغذ هستم ، رشته ی را در آلمان هم تلاش کردم ، بعد شامل کار شدم. همزمان، با رادیو صدای آلمان هم همکاری را آغاز کردم که تا حال هنوز هم مشغول کار هستم یعنی خبر نگار،گوینده و نگارنده برنامه ها. چه بیشتر درد سرتان بدهم، منهم مثل تمام آدمها شب ها را دیده ام ، و روز را برایم تصویری ساخته ام تا با روشنی بخوانم و باشم.
از کدام هنگام به سرایش رو آوردید و نخستین شعر تان چه بود؟
نخستین شعری که سروده ام نمیدانم، زیرا هنوز باور ندارم که توانسته باشم شعری بسرایم، ولی اولین شعری که شنیدم، زیبایی عشق و عظمت صداقت بود که دریافتم.
اما آنچه که نظم کردم و نوشتم ، در دیار غربت بود.
سالهای 1991ـ1992 روز هاییرا در خود داشتند ، که من تجربه هاییرا بروی کاغذ ریختم ، و تا هنوز مشق میکنم.
از شاعران امروز افغانستان شعر کی را دوست دارید، با کدام معیاری؟
معیاری آنچنانی برای شعر نداریم، برای من شعر همان موجود ابریشمیست که نفس بکشد، آیینه باشد ستاره بار، و شخصیت صادقانه داشته باشد. پاک باشد و بی ریا، دور دور از تکلف ، آنجاست که من عاشقانه تمام وجودم را بپایش میریزم.
اما شعر کی را دوست دارم؟ من تا امروز هیچ زمانی را به خاطر ندارم که فقط فرد را برگزیده باشم ، من شعر را برگزیده ام ، زمانی بسیار پیش تر از امروز ، از مولانای بزرگ خواندم:
خوان کرم گسترده یی ، مهمان خویشم خوانده یی
گوشم چرا مالی اگر من گوشه ی نان بشکنم
فقط همین یک بیت تا کجا بار ملکوتی صداقت را در خود دارد، یک تکه فلسفه است و تا کجا هم بیداری انسان.
همان روز تمام روز دنبال خودم گشتم و هنوز هم سرگردانم. این بود برای من شعر و مثل همین بسیار خوانده ام.
روند شعر افغانستان را در آن سوی مرز ها چگونه ارزیابی می کنید، آیا انجمن های فرهنگی در آلمان فعال هستند؟
در آلمان مثل دیگر کشور ها گهگاهی ده بیست نفر هموطن همراه میشوند، با اشتیاق ، با شور، گرم و زیبا نهادی را بنیان میگذارندولی نمیدانم چرا زیاد عمر نمیکنند. اما هستند چند تایی که خوشبختانه یگان وقت با خبری و پیامی دل مارا هم خوش میکنند.
اما اینکه شعر افغانستان در اینجا چه روندی را میپیماید، مشکل است به سادگی حکم کرد، زیرا اینجا همه در بستر خود زبان زیست ندارند، تازه گی ها را خبر نمیشوند و سد هایی هم هست که به فضل خدا مثل دیگر گوشه های زندگی ما افغانستانی ها دست و پا گیر اند.
ولی من میگویم همینقدر هم که هست غنیمت است.
شعر امروز جوان افغانستان را در درون و بیرون از کشور چه گونه ارزیابی می کنید؟
من یک آدم دوراز خاک خودم هستم، و دشوار است اگر بیشتر از این بگویم که : از درون افغانستان گل غنچه های زیادی خوانده ام که برای من بسیار بسیار امیدوار کننده است.
اما در غربت ، سرایش شعر هم به گونه ی مثل سیاست به نوعی از مصروفیت مبدل شده است. من فکر میکنم در اینجا هرکی وزن و قافیه ی را پهلوی هم گذاشت ، شاعر بزرگ و توانا میشود، و چه بهتر که چند تا دوست خوب هم داشته باشد، دیگر مقامش را کسی ندارد، ولی من تا حال بسیار کم برخورده ام به شعری از اینهمه شاعر که ما در غربت داریم.
شاعر ما هنوز از محتسب میگوید، هنوز از میخانه هایی میسراید، که چندین سده از آنگونه میخانه ها گذشته است، هنوز چشم بادامی و لب پسته در شعر ها دیده میشودو وقتی شعری را میخوانی گمان میبری شاعر حتمأ "خدابیامرز " است ، اما نه؛ شاعر زنده است ولی دارد گردن شعر را میبرد.
گاهی فکر میکنم اگر مولانای بزرگ ،بیدل و حافظ زنده بودند، بیچاره میشدند و شاید هم دست به خودکشی میزدند.
در یک کلام شعر ما در غربت و دور از بستر زبان و با اینهمه آدم هایی بیرحم به شعر در دلتنگی های خودش میگیرید. همین.
آیا تا اکنون شعر واقعی قلب خود را سروده اید؟
من دوبار شعر راستین قلبم را سروده ام ، دوفرزند من سهیل جان و سیاوش جان زیبا ترین شعر های منند.
در مورد کار های تازه تان لطف کرده معلومات دهید؟
چه بگویم ؛ من کمی کم کار هستم ولی یکی از کار های اخیرم را فکر میکنم که شاید شعری باشد.
منظور من سروده ی "از دور تا دور " است که لحظه ی سرودنش به ناتوانی مردمم تمام شب گریستم که چقدر سال و چه دراز زمانه هایی هست که زیر تیغ "فاشیزم " نسل به نسل نابود شده اند، و هنوز هم سر فرزندان ما بریده میشود، به جرم فارسی زبان بودن ، به جرم وطنپرست بودن.
هنوز هم ما خاین میشویم اگر از جنایت کلامی به لب بیاوریم، ما وطنفروش میشویم، اگر حقیقت را بگوییم... و تا دور ها بایدبه قهرمان های خیالی و تحمیلی افتخار کنیم و هیچگاهی تردید برآن نداشته باشیم که تاریخ دروغ گفته است و تاریخ نگار هم یا عمدی یا هم بنابر ملحوظی در اغفال ما جان کنده است.
من تا حال ندانستم که چرا ابراز هویت کردن من سبب خدشه دار شدن وحدت ملی شود، و چرا زور گفتن و کشتن او غرور و سربلندی خوانده شود؟ چرا تکلم با واژه های زبان خودم کفر است و چرا ما باید باج خیانت دیگران را بپردازیم؟ اینها گوشه دردیست که تا استخوانم راه میبرد.
من با صدای بلند در برابر تبعیض نه گفته ام و نه! خواهم گفت . ایکاش بتوانم روزی زبان مردم خودم باشم، آنروز خواهم گفت که شاعرم!
چه آرزویی دارید؟
با امتنان از شما حبیب جان عزیز! آرزو دارم اگر بار دوم زاده شوم ، هوا باشم و فقط تازگی و طراوت را برای هموطنان نازنیم هدیه کنم، و حال که هنوز در این دور و بر های زندگانی هستم، آرزو میکنم که زنده باشم و بشنوم که مردم من آزاد است و میتواند بدون هیچ هراسی بگوید که کی هست و چه میخواهد.
ترس از سربریدن و به بازداشتگاه رفتن چراغ خانه ی شانرا خاموش ندارد.
و آرزو دارم که زن ،مرد دختر و پسر ،و کودک همدیار من بیگانه ترین از غم و اندوه و اشک باشند و اگر چشمان شان را اشکی خانه کرد، ستاره ی خوشبختی هاباشد، عشق دوباره سفره پهن کند و چلچله های آزادی بر شاخه های رنگین آشیانه کنند. آرزوی من در یک کلام آزادی و لبخند شادی و سرفرازی همدیاران منست ، که یکی هم خودت حیبیب جان هستی ، سپاس.
دوست تان دارم وطنداران گلم و همزبانان نازنینم.
و این هم دو شعر از نادیه فضل
از دور تا دور
امشب
فرشته ها ، ستاره و نسیم
در هق هق لحظه های سرد
شکستن را تجربه میکنند
شکستن را با من
با من که شاعرانه ترین گلبرگ سپیده دمان را
از لبخند مادرم چیده ام
و زیبا ترین تبسم لاله ها
هرروز صبح در کف دستان پدر من
گل میکرد
با من که عشق ، مهربانی و خدا
همیشه مهمان خانه ی ما بود
با من ...
شکستن را تجربه میکنند.
از دیر هاست ...
از دیر ها دلتنگی ، سردی و سکوت
در خواب ، در خیال و در تمام لحظه ها
با من اند
امشب ، در نهایت سکوت بی نفس کوچه ها
چند تکه آرزو را که در من می تپید
به خاک سپردم
امشب عطر نارنج، حلاوت انار و سخاوت سیب را
در دستمال سیاه ایکه از همیشه به شانه داشتم
گره کردم و به خاک سپردم
امشب سوگواری تا استخوانم خله زد
از دیر هاست
که دنبال هویت گم شده ام بودم
دنبال رگم ،دنبال ریشه ام
دنبال خانه ام ، خانه ایکه دیوار هاش
از خشت و سنگ عشق بود...
ومن
دنبال هویت گم شده ی خویشم
وآشیانه های آفتابی
...کوچه تاریک تاریک است
مثل قبرستان در سیه ترین شب سال
کوچه تاریک تاریک است
من!
خسته ی زمستان زده ی تلخ ...
دلم برای دهکده تنگ است
برای روستای نازنین کهدامن من
برای تاکستان های سبز شمالی
برای عطر گوارای نان و انگور
دلم تنگ است.
خانه ی من
خانه ی عشق ، خانه ی خورشید
دیر هاست که دگر از من نیست
خانه ی من که با خون دلم گلبرگهای باغچه اشرا
نوازش میکردم
از تار تار گیسوانم پرده های رنگین اشرا دوختم
و پنجره هایش را با پوست تنم
از گرد و خاک پاکیزه کردم
خانه ی من
خانه ی خورشید
...وقتی انکار میشدم
وفتی وجود مرا تکه تکه میکرد
و همو برای دلم ، برای دیده ام
"بابا" و "انا" تحمیل میکرد
وقتی با شقاوت شمشیر
برگ برگم میکرد
و مرا در خانه ی شکست کرده ی "بابا" زندانی میکرد
آه که چسان انکار میشدم
وقتی "بابا " غریدن گرفت
آزادی جان داد
آزادی در حلقه ی داری جانش را باخت
که "بابا" ساخت
بابای تحمیلی بر من
پدر های هزاران ِ دیگر را سر برید
و افتخارش را بمن تحمیل کرد
حتی "تاریخ" هم نگفت که
"بابا" یک تکه جنایت بود
نگفت که شقاوت شمشیرش
چراغ هزاران خانه را کشت
و من ...
با اوراق پوسیده و متعفن، بردوش خمیده ام
دنبال هویت گم شده ام سرگردانم
سرگردان
در کوچه های بی انتهای تاریک
در کوچه های غبار آلود و سرد
که بوی پوسیدگی اجساد از آن جاریست
وقتی نگاه میکنم
همسایه ام را که پرچم افتخارش را به تنش میپچد...
من با کوله بارِمتعفن
و پشت خمیده
دنبال هویت گم شده خویش سرگردانم
در کوله بار من
سنگهای گران قیمت تقلب
و استخوانهای پوک افتخار دروغین
در کوله بار من
سر های بریده و چراغهای شکسته
دهان های بسته ی بسته
و رشته های گسسته ست
از کوله بار من تاریخ غرور دروغین
کوچه را نفس گیر کرده است
من...
سرگردان هویت گم شده ام...
دیشب مادرم که لهجه خدا را دارد
بمن فرمان داد
که امید را از قفس آزاد کنم
پرنده خوشبال و پر امید را
تا از دور ها ستاره بیاورد
امید را که شاخه های درخت بلند آزادی را
به جشن فرا خوانَد
و نفس کوچه را تازه کند
مادرم که لهجه ی خدا را دارد
اما من به لحظه های میاندیشم که انکار میشدم
که پدر مرا به دار میکشیدند
که فاشیزم را بار دیگر برای من
برای فرزند من تفسیر میکردند
و آزادی را به دار میکشیدند
به گلوله میبستند
آه!
تاریخ
دروغگوی هزار سر
بمن نگفت که "بابا" یک تکه جنایت بود
نگفت که شقاوت شمشیرش
چراغ هزاران خانه را کشت
من دنبال هویت گمشده ام
در کوچه های تاریک ، در کوچه های غبار آلود
در کوچه های متعفن
با تنها ستاره ی باور
دنبال هویت خویشم
که مولانای بزرگ تفسیرش میکرد
فردوسی رنگش داد
رابعه چراغش بود
و عاصی نام کوه بلند استقامتش
در رگه های هندوکش
در طلایه های زرین دامنِ آمو
و در پیشانی بلند شمامه و سلسال
معنی من بودو است
معنی هویت من
و من میدانم که از همیشه تا دور هستم
هستم هستم
وهستم...
آرزو
يک دانه گگ ستاره برای دلم بيار
تلخم ، شبم ، شکستنم ، اندوهم و غبار
لبريز خاطرات پر از درد و دود و آه
يک قطره روشنی به لب بام من ببار
سر در گمم و بيهوده ، تکرار حادثات
يک اتفاق تازه به پاييز من بکار
در دست من که آيينه ی روشن بهشت
زيبايی بود و جلوه ی مريم گل انار
از عشق گفتم و از تن نارنجيی شفق
از اشنايی ، از سحر از دست گلنگار
بر شانه های ناز غزل سر گذاشتم
گلخانه ساختم زصفای گل ديار
اکنون وسيع ابر و حضور ترددم
ای يار! دانه دانه ی سنگ غمم شمار
حتی خدا که شاخه گلی هديه ام نمود
خشکيده بود وپر پر و بی عطر و بی بهار
يک دانه گگ ستاره برای دلم بيار
تلخم ، شبم ، شکستنم ، اندوهم و غبار
+ نوشته شده در 87/07/19ساعت 4:53 بعد از ظهر توسط محمد حبیب غریبیار |
یکی از مشکلات جدی در افغانستان، بی پروایی به قانون و عدم تطبیق آن است. بسیار مهم است که در این زمینه تحقیقاتی صورت گیرد و عوامل این مسئله برجسته گردد و از این همه بی پروایی ها و عدم تطبیق قانون، جلوگیری صورت گیرد. گذشته افغانستان طوری بوده که قوانین پیوسته در این کشور از جانب حکومت و قدرتمندان تدوین و نافذ گردیده و برای تطبیق آن از قوای امنیتی استفاده شده است. این شیوه مستلزم حکومت دیکتاتوری بوده که همیشه فکر می کرده اند، قانون را برای اتباع خویش می سازند. این سیستم ها پیوسته خود را در برابر مردم قرار داده و دو طبقه مشخص حاکم و محکوم رادر جامعه تقویت کردند. طبقه حاکم برای تحکیم و ادامه حاکمیت خویش تلاش داشته و قوانینی وضع کرده است که تنها منافع خودش را حراست نماید. و طبقه محکوم یعنی اکثریت مطلق جامعه، همیشه این قوانین را غیر عادلانه انگاشته و آنرا احترام نکرده است آنان فکر کرده اند که این قوانین زنجیری برای بستن آنهاست . پس در برابر آن عقده مند بوده و در پی تخریب و نابودی آن بوده اند. بسیاری از خیزش های اجتماعی، کودتاها، جنگها و درگیری ها در کشور را می توان در این مسئله ریشه یابی کرد.حالا که حکومت کنونی تمثیل دموکراسی می کند، قانون اساسی توسط نمایندگان مردم ساخته و تصویب شده است، چرا بازهم نخستین قانون شکنان همانا بزرگان مملکت و مجریان قانون اند. ما می بینیم که مردم فقط از مجریان قانون می ترسند، در غیر آن اگر ناظری وجود نداشته باشد قانون را به پشیزی هم ارزش نمی دهند و باز مجریان قانون در حضور چشم ملیون ها انسان، قانون را نقض می کنند. ما در زندگی روزانه خویش می بینیم کسانی را که با لباس های رسمی نقض قانون می کنند. حقیقت این است که این ها فکر می کنند که در ماورای قانون زندگی دارند، حتی پرنسیب های پذیرفته شده اجتماعی، آداب و رسوم جامعه را زیر پا می گذارند و با پوشیدن لباس رسمی... خود را برتر از همه جامعه می پندارند. چرا اینطور است؟ چرا مردمی که خود قانون ساخته اند، در پی نقض آن اند و باز چرا مجریان قانون، اولین قانون شکنان جامعه اند؟ حقیقت این است که هنوز مردم به دموکراسی باور ندارند. چگونه می شود باور مردم را نسبت به دموکراسی و عدالت کسب کرد؟ نخستین گام در این عرصه آن است که مجریان قانون باید به اصلاح نفس خویش بپردازند. گفته می شود که در کابینه و شورای ملی اشخاص متهم به نقض قانون اند، ولی بعد هیچ کس افشا نمی شود و هیچ کس مجازات نمی گردد، مسلم است که بعد یک سرباز دیگر به هیچ قانون مثلا ترافیک احترام نمی گذارد. چون او بزرگان و آمران خویش را می بیند که به قانون احترام نمی گذارند باید برای تطبیق قانون اینقدر پشت دموکراسی کردن نگشت و قانون را جداً برخورد و بزرگ این کشور شدیداً تطبیق کرد. چون جامعه افغانی هنوز دموکراسی را آنطوریکه در امریکا هست برنمی تابد. و یا این قانون و شیوه تطبیق آنرا چنان مردمی ساخت که هر کس خود را شهروند کشور انگاشته و در تطبیق قانون سهیم شوند.
+ نوشته شده در 87/04/26ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط محمد حبیب غریبیار |
نیم نگاهی به نور شبانه ها محمد حبیب غریبیار "نور شبانه ها" نخستین گزینهء سروده های آغا محمد واقف باختری است. که در خزان 1386 به همت خودش منتشر شده است. قسمیکه دیده میشود آقای واقف در نخستین گزینه اش در بعضی موارد خوب درخشیده اما دشواری هایی در زبان،قافیه و تا جایی هم در وزن دارد.از دیدگاه من، جناب واقف اصلاً "شعر" نگفته بل "شعر" نوشته است. این به آن معنا نیست که جناب واقف شاعر نیست،منظورم این است که جناب واقف خلوت های خودش را حفظ نکرده و در پی جوهرهء شعری نبوده است. زمانیکه شعر نتواند خواننده را با غمش غمگین و با شادی اش شاد سازد اصلاً شعر نیست شعر آن باشد که خیزد از دل و جوشد به لب باز بر دلها نشیند هر کجا گوشی شنفت "بهار" برخی مجموعه هایی وجود دارند که خواننده چندین بار میخواند و باز میخواند; نگارنده به حیث یک خواننده جدی زمانیکه" نورشبانه ها" به دستم رسید با همان یک بار خواندنش اکتفا کردم. در" نور شبانه ها"قسمیکه در آغاز یاد آور شدم اساسی ترین مشکل، مشکل "زبان" است .کاربرد واژه گان شاعرانه نیست; به ویژه در قافیه ها.و شاعر تا حال نتوانسته آنچه را که در دل دارد با یک زبان خوب بیان کند; گویا هر گز بالای غزل هایش به گونهء ژرف کار نکرده; اگرنه یک غزل خوب میتوانست جناب واقف را به عنوان یک شاعر پُرمایه معرفی کند. از دیدگاه بنده شاعر کسی هست که به واژه گان، جان بدهد و با جان گرفتن واژه گان به خواننده شورو هیجان ببخشد. اکنون می خواهم با نیم نگاهی خوانندهء ورجاوند و ژرف اندیش را درمتن گزینه ببرم، البته بدون ادعای نقد و کدام برسی جدی. در غزل"سنگ جاده"شاعر با دشواری زبان رو بروست. چون آنتن موبایل بد قامت قدش آندم که دیدمش چو درخت ایستاده بود (نورشبانه ها.ص،2) این فرد به گمانم دارای شگرد"پست مدرنی"است !!! چون شاعر قامت یارش را به آنتن خشک و خالی- که بسیار خنده آور و استهزا بر انگیز است- تشبیه کرده است. همچنان در"نور شبانه ها"اغلاط دستوری و کاستی های زیادی در علامه گذاری هم دیده میشود.طور مثال من کوچه ها ز مهر تو تسخیر میکنم پاداش من چه مگر سنگ جاده بود مصراع نخست این بیت با کمبود حرف اضافه"را"دچار است که میتوان این مصراع را به این گونه تغیر داد. من کوچه را به مهر تو تسخیر میکنم و مصراع دوم باید اینگونه نوشته میشد پاداش عشق من چه؟مگر سنگ جاده بود (همان اثر.ص،2) همچنان در غزل های"دیشب ستاره ای..."و"اشاره داشت"خواننده با یگانه گی وزن،قافیه و ردیف رو برو می شود.: دیشب ستاره ای، سویم نظاره داشت از کار و فال من،چندی اشاره داشت (همان اثر.ص،3) دیشب ستاره ای، سویم نظاره داشت دیدم که ناگهان اینسو اشاره داشت (همان اثر.ص،11) در هنگام خوانش این دو غزل خواننده با موسیقی یکنواخت مواجه شده،که بس دلگیر کننده و از دید آهنگ پردازی زیانی است بزرگ. از دیدگاه نویسنده،بهتر بود از ده بیت این دو غزل،غزلی ترتیب می شد که همه جانبه ناب می بود و پذیرفتنی. در بیتی از غزل "پطنوس لادرک"ما باید فعل امر"بده"را به گونهء کوتاه تلفظ کنیم.آیا امکان دارد؟ خادم مبر مرا تو به پطنوس لادرک از بهر دیدنم بده یک لحظه،مهلتم (همان اثر.ص،6) "سوگ معارف" غرل دیگری از این مجموعه است که از نگاه زبان و آهنگ دشواری هایی دارد: پاک ساز الفاظ غم را زین ورق تانخواند هیچ کس بعدی زما (همان اثر.ص،8) مصراع دوم این بیت را می شد به گونهء ساده و آهنگین،به این شیوه تغییر داد: پاک ساز الفاظ غم را زین ورق تا نخواند هیچ کس،از نسل ما (همان اثر.ص،8 )
+ نوشته شده در 87/04/26ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط محمد حبیب غریبیار |
عنایت الله "باور بامیک" سرک کاوهء آهنگر حامله شد! قسمیکه همه آگهی داریم تقریباً در سالی که گذشت تمام سرک و جاده های اصلی و مهم شهر مزار شریف،از جمله "جادهء کاوهء آهنگر"توسط شرکتی جاپانی – بنام "جایکا"- اسفالت (قیر ریزی)شده است .کفتنی است که این شرکت زیر نظر ریاست شهر سازی و مسکن ولایت بلخ و انجینران ماهر و کار کشتهء خویش کار قیر ریزی این جاده ها را آغاز و به شیوه های بسیار مدرن ،با عرض و طول مناسب و نقوش و خطوط جالب ترافیکی،از نو ساخته است. کار شناسان تخنیکی و انجینری به این باورند که تمدید، باز سازی و نو سازی این سرک ها- با او صافی که در بالا ذکر گردید- متواند سهولت ها و سود مندی های زیرین را برای مردم و همشهریان عزیز و شرافتمند ما به ارمغان بیا ورد! 1- برای تطبیق عدالت اجتماعی و تساوی حقوق همه شهر وندان عزیز ما،پس از این همهء عابرین از پیاده تا سواره یعنی (پیاده ها، بایسکل سواران،موتورسایکل سواران،کراچی ها،گادی ها و موتر های خورد و بزرگ و حسارمه ها) میتوانند در کنار هم- بدون اختلاف سن و سلیقه وشمایل انسانی و حیوانی- چار پنج قطاره از جاده ها عبور کنند. 2- پس از این دکانداران و هوتل داران ورجاوند ما میتوانند اجناس اضافی،سما وار،دیگدان و دیگر لوازم دکان خویش را در پیاده رو ها جابجا(کوت)کنند،زیرا سرک ها به قدر کافی عریض شده و دیگر عابرین ضرورت احساس نمی کنند که در پیاده رو ها رفت و آمد کنند و میخواهند لجام گسیخته تر- بدون ضیقی- به مسیر خویش ادامه بدهند. 3- از اینکه جاده ها فراخ شده است،از این به بعد دکانداران ،اتاق داران و ساکنین کنار سرکها و کارمندان بخش تنظیف شهر داری همه میتوانند آشغال و کثافات دکانها،خانه ها و خویها را تا هفته ها و ماهها در حاشیهء سرکها انبار کنند و تاکه نوبت"دمترک"های انتقالی کثافات شهر داری-برای برداشتن این آشغال ها،کثافات و لوش ها- فرامیرسد،طوفانهای میکانیکی و تصنعی شهری- که از اثر سرعت بیش از حد موتر های همشهریان عزیز عاید حال این مجموعهء کثافات خشکیده میشود- آنرا به باد فنا خواهد داد و نصوار دهان و سرمهء چشمان عابرین خواهد کرد. 4- از این به بعد دریوران محترم ،ماهر و جان برکف ما از سرگردانی های شرکت در مسابقات موتر دوانی جام آسیا در خارج از کشور- که هزینهء گزافی را در بر میگیرد- نجات خواهند یافت،زیرا راننده گان قهرمان ما از این پس میتوانند این مسابقات را در جاده های شهر خویش- با سرعت (150 تا 200) مایل در سانیه- بدون احساس "جمپ و کپرک"دایر کنند.همچنان این ارجمندان میتوانند تا زمان آغاز مسابقه موتر های خویش را در کنار کراچی های"اسپکی و خرکی"موتر های لینی بالای سینگ فرشهای (موزائیک)های وسط جاده یا گلدانها متوقف بسازند. 5- اگر احیاناً ویا بصورت ناگهانی یا تصادفی و حتا عمدی کدام اخداد ترافیکی یا حادثه یی از سوی دریوران و موتر داران محترم ماصورت بگیرد،-در صورت ناچاری میتوانند غیر مسئوولانه و شجاعانه فرار را بر قرار ترجیح دهند و با سرعت ما فوق راننده گی از امتیازات سرکها مستفید شوند و جان و جیب خویش را از چنگ مزاحمان پیسه خوار ترافیک و مردم نادان قضاوت پوه و خشن نجات بخشند. گزارشگر بخش تخنیگی "ماهنامهء عصرما"- که وی نیز اخیراً جهت سروی و مشاهدهء اتمام کار این سرکها و جاده ها در داخل شهر سیری و سفری داشت،در کنار این همه خوشی ها، مژده ها و امتیازات از رخ دادن حادثه یی ناگوار ترافیکی در سرک کاوهء آنگر،چنین باز گو میکند: در مسابقات اخیر موتر دوانی یی که از طرف فدراسیون موتر دوانی ریاست المپیک بلخ در تونمنت بهاری بر گذار شده بود، از طرف حکم مسابقه یکی از محلات عبور داننده گان- به عنوان ناحیهء صعب العبور و مزدحم- سرک کاوهء آهنگر انتخاب گردیده بود که راننده گان مکلف و ملزم به عبور این جاده- به عنوان نقطهء پایانی مسابقه- بودند. او میگوید: قسمیکه من شاهد صحنه بودم،باید با تاءسف و دریغ زیاد به عرض برسانم که تقریباً همه شرکت کننده گان در این مسابقه به محض رسیدن در این سرک- با سرعت بیش از حدی که داشتند- از اداره خارج شده و با وسایط نقلیهء خود واژگون گشتند.ناظرین ،تماشاگران و شرکت کننده گان مسابقه و آنانیکه جان به سلامت برده بودند،قبل از اینکه به ادامهء مسابقه و مسایل دیگر بیند یشند،به این نکته عطف توجه کرده بودند که انگیزهء اصلی این رخداد را دریابند که خوشبختانه پس از درنگ و دقتی به مشاهده رسید که بر آمده گی هایی متموج و استوانه یی شکل در قسمت های مختلف بدنهء این سرک بوجود آمده است. مردم با مشاهده این حالت در هر گوشه به بحث و گفتگو پرداخته بودند و سخنانی از این دست میزدند: شاعران:انگار این سرک حامله شده است! پزشکان:نه،تومورهایی در بدنهء آن بر آمده است که جبران ناپذیز است! انجینران:قیرش کم ریک است. آفتونشینان:تاءثیر گرمی آفتاب است. روشنفکران:خیانت کرده اند،از مواد بی کیفیت و بدل کار گرفته اند. هر گروهی و هر کسی کوشش میکرد تا گروهی و دیگری را قناعت بدهد و هیچکس از این جمع حاضر نبود تا از نظر خویش منصرف گردد.گفتگو ها و جروبحث ها جریان داشت اما من بخاطر دستیابی به اطلاعات موثق محل را ترک کرده و عازم یکی از استید یو های تلویزیونی گردیدم که میز گردی اضطراریی به این مناسبت تدویر کرده بودند. فشرده نظرات و بحث هایی که درین گفتمان در مورد این حادثه و حالت کنونی سرک مذکور صورت گرفت، به این سرح است: -از اینکه قواعد ترافیکی از طرف موترداران و دریوران افغانستان به صورت درست درشهر و جاده ها رعایت نمی شود و گاه گاهی هم موتر و وسایط سنگین وزن (بلند تر ناژ)غیرمجاز وارد این جاده ها و سرکها میشوند، شاید انجینران سرک سازی شرکت جاپانی جایکا- با شناخت و جامعه شناختی یی که از مردم و دریوان ما دارند- عاقبت اندیشی کرده، علاج واقعه را پیش از وقوع کرده باشند و قبل از آنکه موتر های سنگین بار زکور وارد این سرک- جهت تخلیهء بار شان در مندوی خوار بار فروشی شوند و فرورفته گی هایی در سرک مذکور ایجاد گردد- آنها با درایت و ابتگار،بلندی ها و بر آمده گی هایی را در سرک موصوف ایجاد کرده اند تا هنگام وارد شدن موتر های مذکور این بلندی ها جلو فرو رفته گی های احتمالی را گرفته سرک دوباره تسطیح گردد. - عده یی بی کیفیتی قیر وسایر مواد کاربردی در سرک سازی را دلیل این پندیده گی و آماس می دانستند. -گروهی به این باور بودند که چون سرک مذکور به نام کاوهء آهنگر- که یکی از اسطوره ها و قهر مانان تاریخی ملت و سرزمین ماست- نامگذاری شده،شاید این مسالهء تناسخ ارواح باشد و روح این بزرگ مرد در بدنهء این سرک حلول کرده باشد،تاباشد که یکبار دیگر با وارد کردن ضربات چکش و پتک آهنگری خویش بر پیکرهء این سرک،هم بلندی هایش را فرو نشاند و هم تاب و توان بازو های آهنین خویش را به خارجی ها و خلف بی شهامت خود در این عصر نیز نشان بدهد.این گروه- که به نام کرامت پسندان و تاریخ پرستان مسما بودند- به این باور بودند که کاوه یکبار دیگر میخواهد هیمنه و صلایت قدیمی خود را در ذهن ها زنده گند و به گونهء تلویحی غرور، شجاعت و نیروی بازوان و شانه هایش را به بیکانه گان به نمایش بگذارد. -مجموعه ء دیگر از سخنرانان این میز- که خود را به نام تخنیکران واژه شناس معرفی میکردند- می گفتند که"جایکا"همان نام افغانی این شرکت- که در اصطلاح عوام"جایکو"یعنی در جان زدن مردم غافل و بی تفاوت را میگویند- می باشد و ریاستی که پروسهء کاری این شرکت را نظاره میکرده،شاید ریاست شهر سازی و مسکن نه بلکه"ریاست شهر سازی و مسکین فریبی"بوده که خود را به شهرت رسانده و گویا حق مساکین و ملت را با دیگران تقسیم کرده است. -برخی هم- که خود را از زمرهء زبانشاسان قلمداد میکردند و در این بحث شرکت داشتند،به این عقیده بودند که واژه"مَسکَن"ریاست شهر سازی در حقیقت "مُسَکِن"است که به غلط تاحالا چنین خوانده شده است و حال از ریاست مذکور این انتظار را داریم که هر چه عاجل درد شکم آماسیدهء سرک مذکور را تسکین داده باد موجوده را از شکم"امید وار"این نو عروس شهر بیرون بکشد. در فرجام من( گزارشگر بخش تخنیکی عصرما)به این نظرم که جانباختن صد ها تن از اشتراک کننده گان مسابقهء موتر وانی بالای این سرک و ریختن خون های پاک آنان انگیزه یی خواهد شد برای دستگیری و به میز محاکمه کشاندن سازنده گان و اسفالت گران این سرک. و اگر چنین نشد،مطمئناً که کاوهء آهنگر- با روحانیتی که دارد- یکبار دیکر معجزه آسا کرامت خویش را نشان خواهد داد و شرکت مذکور و ریاست نامبرده منتظر یک رستاخیز و جنبش دیگر از طیف آهنگران خواهند بود - عده یی بی کیفیتی قیر وسایر مواد کاربردی در سرک سازی را دلیل این پندیده گی و آماس می دانستند. -گروهی به این باور بودند که چون سرک مذکور به نام کاوهء آهنگر- که یکی از اسطوره ها و قهر مانان تاریخی ملت و سرزمین ماست- نامگذاری شده،شاید این مسالهء تناسخ ارواح باشد و روح این بزرگ مرد در بدنهء این سرک حلول کرده باشد،تاباشد که یکبار دیگر با وارد کردن ضربات چکش و پتک آهنگری خویش بر پیکرهء این سرک،هم بلندی هایش را فرو نشاند و هم تاب و توان بازو های آهنین خویش را به خارجی ها و خلف بی شهامت خود در این عصر نیز نشان بدهد.این گروه- که به نام کرامت پسندان و تاریخ پرستان مسما بودند- به این باور بودند که کاوه یکبار دیگر میخواهد هیمنه و صلایت قدیمی خود را در ذهن ها زنده گند و به گونهء تلویحی غرور، شجاعت و نیروی بازوان و شانه هایش را به بیکانه گان به نمایش بگذارد. -مجموعه ء دیگر از سخنرانان این میز- که خود را به نام تخنیکران واژه شناس معرفی میکردند- می گفتند که"جایکا"همان نام افغانی این شرکت- که در اصطلاح عوام"جایکو"یعنی در جان زدن مردم غافل و بی تفاوت را میگویند- می باشد و ریاستی که پروسهء کاری این شرکت را نظاره میکرده،شاید ریاست شهر سازی و مسکن نه بلکه"ریاست شهر سازی و مسکین فریبی"بوده که خود را به شهرت رسانده و گویا حق مساکین و ملت را با دیگران تقسیم کرده است. -برخی هم- که خود را از زمرهء زبانشاسان قلمداد میکردند و در این بحث شرکت داشتند،به این عقیده بودند که واژه"مَسکَن"ریاست شهر سازی در حقیقت "مُسَکِن"است که به غلط تاحالا چنین خوانده شده است و حال از ریاست مذکور این انتظار را داریم که هر چه عاجل درد شکم آماسیدهء سرک مذکور را تسکین داده باد موجوده را از شکم"امید وار"این نو عروس شهر بیرون بکشد. در فرجام من( گزارشگر بخش تخنیکی عصرما)به این نظرم که جانباختن صد ها تن از اشتراک کننده گان مسابقهء موتر وانی بالای این سرک و ریختن خون های پاک آنان انگیزه یی خواهد شد برای دستگیری و به میز محاکمه کشاندن سازنده گان و اسفالت گران این سرک.
+ نوشته شده در 87/04/26ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط محمد حبیب غریبیار |
حنیف ثابتی خر نامه اشعار عاشقانه سرایم به شانِ خر در وصف عارض و لب و گوش و زبانِ خر از صوت دلنواز به او میرود گمان گویا زبان بلبلکی در دهانِ خر در فصل کار و بار فقط در غم علف اندیشهء کبود ببین در روان خر ما بنده گان عاجز این عصر پربلا هر گونه قدرتیست فقط در توانِ خر هر زنده یی قیاس به خود می کند نگر مردم همان خر اند،فقط در گمان خر دارم هزار نکتهء زیبا به شعر خود ثابت بود به دفتر من داستان خر بر من که مشکلات به تقریرپیش شد
+ نوشته شده در 87/04/26ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط محمد حبیب غریبیار |
| ||||||